|
فلسفه در عشق زندگی جامعه و.. دراین زیستن که یک سویش مرگ است زندگی اجباراست یااختیار؟
| ||||||
|
کی گفته سه تا بخش داره جدایی
جدایی هر غمش هزارتا بخشه
دل می سوزونه....
مثل آذرخشه...
[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱٠:٢٤ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
این گونه خسته از خستگی ها به سمت روز نو و جدید می روم بی آن که بدانم مقصد گمشده ام کجاست ، این دل رمیده ام در کجاست.درب قفس باز است اما دل برای پریدن نیست. ترس من از پرواز نیست ، دلهره و اضطراب من دور بودن از قفسی است که تو برایم بنا کرده ای و خود نیستی. گفته بودم جهنم را با تو می خواهم اما این دنیای کوچک را چگونه درپس این جدایی ها ، تنهایی ها ، ناکامی ها برایم جهنم کردی و رفتی!!! آری باز چکاوک دلم از تو نغمه سر می دهد ، نور چشمانم هم برای تو می رود. وقت است خبری از خود بدهی تا کبوتر این دل آرام شود.
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٧:۱٠ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
یک نگاه در سوی ناکامی ها دراین غربت دراین جدایی ها چه غمگینامه گنجشک های این حوالی نغمه سر می دهند وچه حس عجیبی از این فاصله ها بر قلبم سنگینی میکند طلوع روزانه چه خوب با هم یکی می کند خورشید آسمان ها را با یاد تو اما یاد تو تنها طلوعی است که غروبی ندارد.
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
![]() کاش می توا نستم
با دستانی که محکوم به نوشتنند تنهاییم ،دلتنگیم و سکوت سرد فاصله ها را برایت نقاشی کنم کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد تا می توانستم از دلتنگی هایم با همان رنگ برایت بوم بسازم کاش می توانستی شب هنگام با بالهای شیشه ای خیالت تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی دستانم را بگیری و تا ته زمان با من سخن گویی کاش می دانستی هر شب در تکرار لحظه ها خسته از سکوتی بی انتها با ماه ، با ستاره از تو می گویم کاش می دانستی در نبودن هایت به جای تو، برای شب بو ها قاصدکها و یاس های دلتنگ حیاط شعر می خوانم در انتظارت می مانم تا یخ های زمان ذوب شود تا پرستوها به پرواز در آیند پس فعلاً محکومم.
تولدت مبارک ، زیبای هستی [ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ۱٢:۱٧ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
نگاه آخر یادت می آیددر آن پستوی کوچه باریک وخورشید گرم زمستان زمستان گرم بود آن سال یا ما از درون آتش گرفته بوده ایم تورفتی و من ماندم یادت می آید قول خنده داده بوده ایم می خندم به اشک هایم می خندم چه آسمانی می بارید چشمانم بعد ازتو راستش را بگو بعد از آخرین پیچ جدا ازچشم من سر به دیوار نهادی و باریدی!! اما من سالهاست سر به کنج این اتاق سوت و کور می نهم و هرشب میخندم اتاقی که شبهارا سحر کرده بودیم هنوز بوی تورا می دهد چندی است که گرفته ام آن درد را از من به یاد داری؟ سر باز زده است و هنوز هم می سوزاند این سینه را عمیق تر شده است حس پرواز را می دهد
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ٦:٢٦ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
باز برای بی انتها بودن دست به قلم برده ام شاید این آهی باشد از برون که درون را آتش می زند نه،نمی خواهم آتش به پا کنم بلکه می خواهم هیزمی را که در قلبم آتش زده ای خاموش و سرد کنم و این دل را به سردخانه ای که رفته ای برسانم و در همانجا یخ زده رها کنم. شاید این راهی باشد برای فراموش ات...
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ٢:٢٠ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
یادم آید آن کام شـــیرین آن قلب خالی از کین وصل نگاه ات اما چه زودمن رفتم از یادت
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢۱ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
شب یلــــــــــــــــــدا وقتی کسی را که دوستش داری در کنارت نیست هیچ فرقی با شب های دیگر ندارد و فقط طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولانی تر از شـــــــــــبهای دیگر است یلدات مبارک...
[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٠:٠۱ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
روزگارم بی تــــــرحم بیـنمــون فــــــــــاصـــــــــــــلــــــــــه انـداخـــــــت پــرپـــروازرو بـهت داد واســــه من قفســـــــی ساخــــت رفتــــی و غـــــــرور چـشـمام بی تــــــــــــــو بی صدا شــکـــــسته با غــــروب تــــــــــلخ چشــمات بـغـــض لــحضه هـــــــام شکسته ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ٧:٠٠ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
[ ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ۱۱:٠٧ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
ساعت 1:39 دقیقه شب هواپیمای ما در جده فرود امد و یک دم دیگر به این روان من جوهر معنوییت پاشید ....
ساعت 6:22دقیقه صبح به نزدیکی های مدینه رسیدیم.این را از بارانی که از چشمان ابری و هق هق های همسفران می توانستم بفهمم
.... ساعت 9:34 مسجد شجره خداوندا دراین زمانی که دارم از مدینه تو می روم تنم به عرش والایت می پیچید و این گونه مرا در خود به خود پیش می رود. خداوندا تو گفتی همه آسمانهای من یک رنگ است،اما چرا آسمان بقیع چیز دیگری است؟ بارالهی تو گفتی همه خاک زمین از جنس زمین است،اما چرا زمین مدینه رنگ و بوی بهشت است و از جنس بهشت است؟
پروردگارا حال که برای دیدار تو به سوی مکه روانه شده ام اما چرا این حال و هوای من است؟مگر نباید خوشحال باشم برای دیدارت؟مگر حس کعبه را ندارم؟اما چرا دل کندن از این مدینه برایم سخت است؟ آری رسم دنیا چنین است:هرآنکس را که عاشقش می شویی یا باید ترکش گویی یا ترکت گوید. [ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٢۸ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
زیستن؟
یا نزیستن؟
فرق این دو با
بودن
و نبودن
تــــو معنی می گیرد..
آرزوهایم را در گوش باد نجوا کردم
[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ۱:۱٤ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
2/9/1365 این تاریخ برایم خیلی عزیز بود و همیشه به این تصور که روز تولدم هستش خیلی دستش داشتم و خوشحال میشدم که یک روزه دیگه مهم تر شده بودم و بزرگتر. اما حالا وقتی قدم زنان در این پیاده رو های پراز برگهای افتاده از افق درختان راه میروم در ذهن درگیر خودم به این می نگرم که من شاید یکی از این برگها باشم و روزی یک عابر این چنین که من روی این دانه های امید یک از درخت افتاده از بالا پا میگذارم ،پابگذارد و برود. ای ره گذر تو که با قدومت مرا از بند دنیا رها ساخته ای،قبری برایم بساز به اندازه یک قلب ، به کوچکی یک اشک و به پاکی یک نگاه،من تورا دارم نه جسمت را،روحت را!!!! همیشه دوستت خواهم داشت ای جاودانه عشق ابدی [ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱۱:٢۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
همیشه آخر حرف ها سر شار از حرف های ناگفته است
همیشه حال ما اینه ؛ همیشه کار دنیا آشفته است [ ۱۳٩٠/۸/۱٩ ] [ ۳:٠٥ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
بارخدایا... دراین نجواهای شبانه جز تورا دیدم و اورا خدای بر حق خود دانسته ام. به تجلی گاه نگاه او، در بی کسی ها خود پناه برده ام. درنمازهای 1000گانه ام برچشمان او سجده کرده ام. درلحضه های سرد زیستنم به خورشید دستان او تکیه کرده ام. درخرابه های تنهای ام صدای خاطرات اوست که من را در قصرامید جای میدهد. آرامگاه و تسکین دردهای زندگانی ام یک نگاه و یک تبسم از او برایم کافی است. خداوندا گفته بوده اند تو کریم کبریایی؟پس چرا اکنون باید بگویم دانسته بوده ام؟ پناه برده بوده ام؟ سجده کرده بوده ام؟ تکیه کرده بوده ام؟ جای می داده است؟ کافی بوده است؟ حسادت را نمی دانم چه بود،اما میدانم تو برحقی و من نا حق! اما به معصومیت عشق عهد می بندم که اگر توجیه ای نداشته باشی از این سرنوشت تورا دیگر خدای بر حق نمی دانم .... [ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٦:٠۳ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
باز میخونی یا نه!!اما زنده ام برای مردن زنده ام [ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ۱٢:۱۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
باز به وصل خیال تو دل به جاده تنهایی زده ام وکوله بارم پر از یاد توست تا مبادا دراین جاده غریب گم شوم چه جاده غریبی است نه پیچی نه میدانی نه چهارراهی نه پلیسی فقط هراز گاهی تابلوی را لمس کرده ام فاصله تا مقصد را نشان می دهد و روی آن حک شده: فقط یک عمر کیلومتر...
[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
آسمان را بنگر تو در وجودش میرقصی ومن بی تو در اوج قله تنهایی اما این عقابی است که بوی غم می دهد،و من به این افتخارکه تو تنها کوهنوردی بوده ایی که مرا فتح کرده ای وخوشنود از صعودات ومن باز تنهایم در این سوز و سرما وتو رفته ایی و این پرچم ات که درقلب من زده ایی دررقص است از این بوران های سرد ومن باز تنها ...
[ ۱۳٩٠/٧/٢۱ ] [ ٦:۱٥ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب . [ ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با یاد او التیام می دهم ... و... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ۱۱:٠۳ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
می دونی ؟ [ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ٧:۱۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
بازهم نفس هایم به تکاپو می افتد وقتی برق نگاهت که ماه هاست از زندگی ام رخت سفر بسته به سینه چاک دلم رعشه می زند. نه تو بر میگردی و نه می توانم باز هم به آن دو خورشید چشمانت بنگرم که وقتی به نگاهت نگاه می ساختم چشمانم توانی برای دیدن به سمتی را نداشت. آری تو رفتی و من مانده ام... گریه فقط از چشمای من است همچون دریای بی کران، هر شب که مهتاب در وسط آسمان به نظاره به بخت من نشسته است اما تو گریستن را تمام کن و مانند باد بر بخت من بگذر که توانی برای توان دادن به تو در وجودم نیست. همیشه تا بوده و بوده من بوده ام که در تلالونگاه تو کم آورده ام و شکسته شده ام. بعد از من فکر من عذابی بیش نیست ، پس تو باش یه دنیا خاطره و کوله بار زندگی از جنس شادی و من می مانم یک سرشت دیگر که سیب را از درخت ممنوعه عشق تو چیدم و اخراج شدم.. باشد که در وعدگاه دیدار... [ ۱۳٩٠/٢/۱۸ ] [ ۱:٢٧ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
به سلامتیِ اونایی که میدونی هیچ وقت نمیتونی بهشون زنگ بزنی ولی دلت نمیاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی.!!!
رفتی و در باورم باران گرفت خاطراتت در وجودم جان گرفت در عبور از فصل باران های سرد با تو بودن نقطهء پایان گرفت با تو بودن عادت دیرینه بود روزگار از من تورا آسان گرفت
امشب بازم بادلی شکسته می نویسم:بلعکس روز کاری که خیلی خوب و خوش بود هم توی دانشکده هم توی محیط کارواما یه باره وقتی داشتم مسیج های گوشیم رو مرتب میکردم چندتا مسیج کم آشنا به چشمم خورد و شماره ای رو برام بازگو کرد که درموردش اون بالا نوشتم... وای خدایا... ("خداوندا ما حکمت تو چیست؟سخت زیستن در آسانی؟گریستن غم در شادمانی؟فراق از هم بودن در نزدیکی؟اشک ریختن از ناکامی؟"باشد خدایا که روزی جواب پس دهی) و این پایین هم چیزی نوشتم که صاحب شماره ای که اون بالا درموردش گذاشتم برام ارسال کرده...
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به تو خندیدم [ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ۱:٥٧ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
بسمه تعالی سلام علیکم امیدوارم که هیچ گونه ناراحتی در بین نداشته باشین و حال همگی خوب و سلامت باشدو من فقط شب و روز درفکر شما ها میباشمو شماها را درخواب می بینم و گاهی خوشحال و گاهی ناراحت هستیدو من همه وقت بیاد خاطرات گذشتمون هستم و می افتم و گاهی وقت ها حسرت می خورم و از خدا می خواهم که این جنگ تمام شود و همسرم مهری من در اینجا دیگه عادت کردم و شما برایم همیشه نامه بفرستیدو من فقط دو نامه بیشتر نمیتوانم برای شما بفرستم و صلیب دوماه یک بار به ما سر میزند و دفتر و خودکار و دونامه که برای شما بفرستیم به ما میدهد و مهری جان من یک چراغ نزر کردم و اون را همیشه برایم روشن کنید و آن یک چراغ نفتی کوچک می باشدو برایم یک عینک درجه 25از بصیرت بگیرید و بفرستید و مقدار کمی چشمهایم ضعیف شده و گاهی وقتها درد میکند.فاطمه و مهدی و نرگس چطور هستند.فاطمه و مهدی درسشان را خوب می خوانند آفرین و نرگس چطور است هر وقت که عکس اورانگاه می کنم بهش میگم ای بابا ندیده موش بخورت. دوستارشما حبیب... {امضا}24/3/67
********************************************************** دربالا یک نامه از یکی از فرمانده های دوران جنگ رو که خیلی اتفاقی به دستم رسید براتون درست مثل نوشتن خودش با غلط هاش براتون گذاشتم!!!! این حبیب آقا وقتی به جنگ میره 23 سال بیشتر نداشته و همسرش هم 19 سال کامل نداشته در این 8 سال جنگ از اول بوده و چندیدن بار مجروح شده و چندیدن بار با اتک های همشمندانه عراقی هارو هم در کردستان و هم در خوزستان و هم در ایلام زمین گیر کرده.اما متاسفانه در اثر یه ثانحه مجروح میشه در حوالی کردستان و بی هوش روی زمین که افتاده عده ایی از هم وطنان کرد زبان ایشان را برای گرفتن مواد غذایی به عنوان کالا به عراقی ها تحویل می دهند.درست همین اوضاع و احوال همسر آقا حبیب روی دخترش نرگس باردار باشه که در بیمارستان وضع حمل میکنه و این دختر به دنیا میاد بدون این که پدری بالای سرش باشه.اسارت حبیب آقا در سال 65 رخ میده و نامه ایی که دربالا خواندید در سال 67 ارسال شده که در اون زمان نرگس دختر آقا حبیب 2 سال و خورده ایی داشته یعنی یک زن 22 ساله با 3 تا بچه بدون سرپرست مستقیم هم داره مادری میکنه هم داره پدری میکنه و جالب تر اینجاست که داره خونه سازی هم میکنه.اما این پایان ماجرا نیست درست این اسارت 5 سال طول میکشه و دختری که فکر میکنه باباش روی طاقچه نشسته منتظره که باباش از راه بیاد.آخه گاهی اوقات این دختر بچه با اون زبون شیرین بچه گونه اش وقتی می بینه همه بابا دارند و با پدراشون گردش و تفریح میرند از مامانش میپرسه که:مامان چرا بابا های همه با بچه هاشون میرند خیابون ولی بابای من همش رو طاقچه نشسته؟شما بگین مادر چه جوابی میتونه بده؟یاوقتی این زن 22 ساله برای نظارت به روی فعالیت های کارگرهای ساختمانی به سر، زمین میره با نگاه های پر از آلوده به گناه و معصیت رو به رو میشه چی کار میتونه بکنه؟ آخه وقتی آقا حبیب اسیر میشه.....
ادامه دارد [ ۱۳٩٠/۱/۳٠ ] [ ۸:۳٧ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
چرا چند وقتیه نمیتونم بنویسم؟ چرا نمیتونم تمرکز حواس داشته باشم؟ چرا شعرهام دیگه به دفتر ذهنم وارد نمیشند؟ چرا بازهم اشک جلوی خواندن ودیدن را میگیرند؟ چرا در میان جمع هستم اما باز هم احساس تنهایی میکنم؟ وخداوندا چرا در اوج جوانی احساس پیری و شکستگی میکنم چرا؟ چرا وقتی میخندم درخنده ام گریه های سختی نهفته است؟ خنده تلخ من از صد گریه غمگین تر است کار من از گریه گذشته است به این میخندم چرا جرات دل به دریا زدن ندارم؟ چرا میبینم اما باور نمیکنم که این گونه است قصه سرنوشت سرشت من؟ چرادست های گرمی که در سرمای زندگی گرمم میکرد و امید زندگی بوددیگر نیست؟ چرا فراموش نمیکنم آخرین نگاهی که تا عمق وجودم پیش رفت و شکست قلب شکسته ام را؟ چرا هدف از سرنگاشت جاده زندگیم گم و ناپیدا شده؟ چراباهم راه میرویم اما نمیبینم او را؟ چرا حسش میکنم اما نمیبینمش؟ چرامن هستم و او رفته؟ چرا.. [ ۱۳٩٠/۱/۱۱ ] [ ٢:۱٠ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ٤:٠٠ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم.از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟ از چه بنویسم؟!از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟از زمین بنویسم یا از زمان یا از یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟ از چه بنویسم ؟از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز آن را برایت نخواندم؟ از چتری که هیچگاه زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را به زبان نیاوردیم؟ من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم.من دلبسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم. من منتظر پنچره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.من دیوانه ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید. ای......!!! اگر قرار باشد بنویسم باید در تمام سطرهای دفترم حضور داشته باشی.نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را پاییز پاک کند [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ۳:٥٩ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢ ] [ ۱۱:٤٠ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید ... چند تا دوست داری؟ ... گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و درحالی که سرش را تکان می داد گفت: دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می کنی دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو را رها کنه اما بیشتر از همه دوست یک قلب است و فرزندم یکبار دیگر جواب بده بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد [ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ ] [ ۸:٤٩ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
باز هم به نام دوست که هرآنچه داریم از آن اوست یکی از دوستهای بیننده در نظرات اینگونه گفته بوده اند که: سلام ... حال آیا ما میتوانیم گلی را جایگزین گلی کنیم؟ حسی را باحسی متفاوت یا آشنا بدانیم؟ و آیا تفکرات ما را کنترل میکند یا ما آن را؟ - - در ابتدا با این گفته موافقم که نمیتوان واقعیت را تغییر داد اما آیا نمی شود واقعییت را خوب مدیریت کرد؟به عنوان مثال نمیتوان از پرپر شدن گلهایمان جلوگیری کرد؟ - - دراوزان گرفتگی های فشاری زندگی ما میتوانیم آن گونه که میخواهیم اندازه گیری ها را به دست آوریم ، در زبان ساده تر ما برای اندازه گیری قد از معیاری به نام متر برای سنجش وزن از گرم یاکیلو گرم و ...استفاده میکنیم.این بدان معناست که همه سنجش های اندازه گیری هر چیزی به تجربیات گذشته بستگی دارد و این تجربیات باعث پیشرفت و ترقی های علم بشریت شده است که ممکن است برای بدست اوردن هرکدام از این معیارها سالها به مکاشفه و تحقیق ها و هزینه صرف شده باشد.. حال آیا ما حالا هم داریم در مبحث احساسات از معیاری به عنوان تجربه استفاده میکنیم و هر آنچه را الان و اکنون درحال تجربه هستیم از تجربه گذشته خود استفاده میکنیم؟آیا ممکن نیست تجربه گذشته آن احساسی نباشد که خیلی مد نظر ما بوده باشد و چون فقط از دست رفته است برای ما اسطوره و رویایی شده است؟همه ما دارای تجربه های بی شماری از مدح طفولیت تا اکنون را بارورهستیم، مانند احساسی که به مادرانمان یا خواهرانمان داشته ایم و برای ما مذکرها اولین سنجش جنس مخالف ممکن است مادر یا خواهر و برای مونثنین معیارها پدر و برادرها باشد. با این تصور که عشق اکنون را با غیر اکنون یا تجربه گذشته بسنجیم کار درستی است؟ ما میتوانیم قد یک انسان را وزن کنیم و یا وزن همان انسان را متر کنیم!!!!!!!!!
[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ۱٢:٥۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
چندروزپیش برای کاری به دانشگاه صنعتی شریف تهران رفتم و ناخودآگاه به سمت کتابخانه رفتم وبابی میلی تمام داشتم کتابی ادبی از ویلیام جونز رو نگاه میکردم که دیدم یه خانم جوان حدودا" هم سن خودم امد نشست جلوم و با عرض و ادب و احترام ازم شروع کرد سوال و جواب کردن(من هنوز در بهت بودم). ..... داشتم با عکسی که توی کیف دستیم بود مبارزه نگاهی میکردم که از دست این خانم خلاص بشم اما دیدم دراوج پررویی از پرسید : خیلی وقته ازدواج کردی؟ پاسخ دادم:"اواولین عشق زندگی ام بود"همین کافی بود. دختر ادامه داد:کوه های زاگرس را که میشناسی؟ _بله. ادامه داد:اولین عشق زندگی ام در همین قله ها مرد. وقتی این رو به من گفت بی اختیار جرقه زرد رنگ از روی انگشت دست چپش به من ایما و اشاره کرد که من هم هستم.حلقه ازدواج رو در دستش دیدم و گفتم:اما شما ازدواج کردید. پاسخ داد:بله.ازدواج کردم و توانستم دوباره خوشبخت باشم. بهش گفتم : سرنوشت عجیبی است تقریبا" هیچ کس را نمیشناسم که با اولین عشق زندگی اش ازدواج کرده باشد کسانی که ازدواج می کنند همیشه به من میگویند که چیز مهمی را از دست داده اند و آنقدر که میتوانستند،زندگی نکرده اند. حالا که خیالم از یکسری مسائل راحت شده بودبرای خروج از این حالت رو به دختر کردم و گفتم:تصورکن در یک روستایی هستی که یک چاه در وسط این روستا هست.تا به حال کسی نمیدانسته در این مکان آب وجود دارد تا این که شخصی تصمیم میگیرد که این زمین را بکند تا آب پیدا کند،اگر این کار را نمیکرد آن روستا باید خیلی دوردستر از این درکنار رودخانه ساخته میشد. پرسید این چه ربطی به عشق داره؟ گفتم:این چاه مردم را با امید ها و رویاها و مشکلات شان به اینجا کشید.کسی جرات کرد دنبال آب بگردد ،آب خودش را نشان دادو همه دورش جمع شدند.درواقع فکر میکنم وقتی شجاعانه دنبال عشق بگردیم ، خودش را نشان میدهد و عشق های بیشتر را جذب میکند.اگر کسی مارا بخواهد،همه مارا میخواهند،اما اگه تنها باشیم،تنهاترهم میشویم.زندگی خیلی عجیب است دخترچندلحضه به فکر فرو رفت وپرسید:شما مثل پیرمردها حرف میزنیدکه خیلی سختی کشیده؟ جواب دادم : نه ، تا حالا چاه نکنده ام چون میترسیدم ولی حالا دارم میکنم ونمیخواهم خطراتش رو فراموش کنم.
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ ] [ ٩:۱٢ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
به نام خالق عشق که گر او نبود عشق هم نبود...
امروز یعنی پنجم بهمن ماه تولد عزیز ترین شخص زندگیمه و من برای این زیبا عشق شعر زیر را گفتم و امید وارم خوشش بیاد...
امروز 23 سال از زندگیت گذشت و به خاطره پیوست. با تــــــو میگوییم. به تـــــــو میگویم. تویی که سراپا از نگاهت در وجودم عـشــــق جاری است. چیزی برای گفتن ندارم. فقط میگوییم که بدانی. که میدانم. ای همه هستی من! شور و دل بستگی من! عشق در مستی من! یاردل بسته من! تـــولدت مبـــــــارک ***************** این شعرم خیلی خوشم میاد از سلطان موسیقی: قمیشی
فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن بگو صرف ما کدومه؟شنیدن یا نشنیدن؟ ما میخواستیم از درخت هاکاغذوقلم بسازیم بنویسیم تا بمونیم پشت سایده جون نبازیم آینه ها اونجا نبودن که ببینیم که چه زشتیم رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطربود همه چوب های جنگل دستیه تیغ تبر شد [ ۱۳۸٩/۱۱/٦ ] [ ٢:٤٦ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
سلامی به گرمی خورشید.. به بزرگیه خدا.. به زیبایی بهار.. به لطافت باران.. به یک رنگیه شب.. به پاکیه اشک.. به زیباییه تو.. به عظمت دوریه تو.
حرفی نیست و سخنی. گله ای نیست و دردی. قلبی نیست و زخمی. پایانی نیست و شروعی.
باید به حضور همه شما عزیزانی که شب روز در کنارم بودید بگم من برای مدتی میروم تا کمی به امتحانهای درس و دانشگاه برسم.ولی قول میدم وقتی برگشتم با روحیه مضاعف برگردم و زیباتر از این ها براتون بنویسم
دوستار همه شما عزیزان و یاور همیشگی امیرحسین [ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ٥:۳٦ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
تو را می خوانم ...
قلبم با تو سخن میگوید .با زبانی که فقط تو می شنوی . گوش کن . آخه تو هم آنجا هستی .
مهربانم گوش کن ...
به صدای قلبم گوش کن ... . خدای من ...
یعنی ممکن است مرا ناامید کنی و آرزوهایم را نقش بر آب کنی؟
یعنی ممکن است وقتی قلبم با تو سخن میگوید تو گوش ندهی و قلب کوچکم را از خود برانی ؟
یعنی ممکن است دستان نا توانی که به سویت آمدند را کنار بزنی؟
یعنی ممکن است نگاهت را از چشمان پر از نیازی که تو را می طلبند پس گیری؟ نه ... هرگز ...
هرگز چنین کاری در وسعت عشق تو نمی گنجد .
عشق و لطف تو مرا امید میدهد . مرا پاسخ می دهد و صدای قلب مرا می شنود.
می دانم . می دانم ملاک تو در بخشش ما ، ارزش مان نیست ، لطف خود توست .
پس بدی های من تو را از عشق ، لطف و کرامتت باز نمی دارد.
پس ببخش ما را و اجابت کن خواسته های قلب ما را ... .
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
-البته میدونم این چیزی که ازت می خوام فقط بخاطر خودته و دوست دارم که همیشه یادت بمونه!! -خب بگو ببین چی میگی؟ -امیر ازت می خوام که همیشه موفق زندگی کنی و بزاری وقتی اسمت رو شنیدم اشک شوق از چشمم بیاد و ببین اون بالاهای پله های ترقی هستی و داری توی اوج موفقیت پرسه میزنی امیر کمی نگران شد ولی چیزی به از خودش نشون نداد و سعی کرد که نشون بده همه چیز تحت کنترله و انگار این حرف ها یک سری حرف های معمولی هستش،با این که توی دلش آتیش به پا بود اما باز هم سکوت رو ترجیح داد امیر-بهت قول میدم که به جایی برسم وقتی تو من رو دیدی فقط از روی خوشحالی اشکت بیاد با این که خودش میدونست داره یه جورایی دروغ میگه ولی این قول رو داد و باعث شد که مژکمی آروم تر به نظر بیاد و یه جورایی هم توی خودش احساس انرژی رو حس میکرد و به این باور داشت میرسید که داره اون کاری رو میکنه که مژ ازش خواسته بود و واسه همین تصمیم گرفته بود که به این قول جامعه عمل بپوشونه چون این جوری میتونست هم به خودش هم به مژ آرامش بده گفتگو های زیادی و قول های زیادی به هم دادند و که همین قول ها میتونست براشون ارامش رو ارمغان بیاره و قبول کنند که دیگه مسیر جاده این دو قطار عاشق داره از هم جدا میشه و باید آماده جدایی میشدند،بعدا ز گفت گو های زیادی که تقریبا" 7 ساعت طول کشید و این بار دیگه با یک آرامش ظاهری داشتند از هم جدا میشدند به سمت شهر حرکت کردند. یه حس جالب داشتند،یه حس نو بودن یه حس تولداما این باعث نمیشد که دوست داشتن هم دیگه رو کتمان کنندو بخوان که خیلی زود هم رو فراموش کنند،امیر داشت رانندگی میکرد اما این بار با یه سرعت آهسته و پیوسته توی جاده ای که ماشین های سنگین با سرعت و بوق های ممتد از کنارشون می گذشتند ولی این چیزها باعث نمیشد که امیر فشار بیشتری به پدال گاز بیاره . کم کم داشتند به شهر میرسیدند،دنیا هم داشت به همه چیز کمک میکرد که هر چه زودتر این دو کبوتر رو از هم جدا کنه،حالا ماشین سر کوچه رسیده بود انگار این مدت زمان برای چند ثانیه بیشتر اتفاق نیوفتاده بودو مثل باد از کنارشون گذشته بود. حالا وقت خداحافظی بود چیزی که به این دو عاشق وعده داده شده بود.زمان و مکان و آسمان و زمین وخلق الله همه دست به دست هم داده بودن که اینم دو را از هم جدا کنند آخرین نگاه ها داشت به زمره نزدیکی جلوه افکار تلنگر میزد اما این قطار سرنوشت باید حرکت میکرد مژ پیاده شده بود ولی قبلش به امیر گفته بود که به فقط یه قول بده اون هم این که به همه قول هامون احترام بزاری و به همه جامعه عمل بپوشونی"یکی از مهم ترین قولها این بود که:هرکدوم از ما زودتر به دیار باقی شتافتیم منتظر اون یکی بمونه و با هم وارد بهشت یا جهنم بشیم.آخه امیر گفته بود:تو مال دنیای ابدی من هستی و دوست ندارم توی این دنیای فانی داشته باشمت تو باید ابدی مال من باشی".کوچه باریک بود و مژ داشت میرفت و امیر داخل ماشین داشت حرکت رفتن عشق رو تماشا میکرد توان و انرژی برای فشاردادن پدال گاز نبود و همین لحظه هم مژ با هر چند قدمی که بر میداشت با یه نگاه به عقب یک تیر از کمان نگاهش به قلب امیر میزد با هر برگشت و نگاه به امیر ، امیر بیشتر احساس تنهایی میکرد.6 بار مژ تا به انتهای کوچه که رسید برگشت و با نگاهش که لبریز از اشک بود نگاه کرد و هر بار برای نشان ندادن غم چهره هر دو نفر با تکان دادن دست و لبخند زدن تلخ به هم دروغ میگفتند که دارند به آرامی از هم جدا میشند کوچه تموم شده بود و مژ هم به آخرین نگاهش رسیده بود و بعد از اون به سمت چپ پیچید که به سمت خونه بره،این تنها چیزی بود که امیر بررای آخری بار از مژ دید و همیشه این نگاه آخر رو به یادش سپرد تا در مواقع تنهایی باز هم به این خاطره سری بزنده. مژ رفته بود و امیر سرجاش میخکوب مونده بود نمیتونست حرکت کنه و جایی هم برای موندن نبود.ماشین رو با فشار دادن به پدال گاز به حرکت رد اورد و آروم شروع به حرکت کرد و رفت تا دنبال سرنوشت بره و بدونه که با این زندگی باید چی کار کنه.دل شکسته و غمگینی داشت ، انگار همه درهابسته شده بود همه چیزانگار تموم شده بود،دنیا انگار رنگی جز سیاهی نداشت ولی چاره ای جز رفتن نداشت چاره ای جز قبول کردن این موضوع نداشت که باید با تنهایی خودش کنار بیاد.
داستان رو همین جا تموم میکنم وادامه نمیدم که ممکنه یکی از نقش های اصلیه این داستان بخواد به این و بلاگ سری بزنه بخونه و بدونه بعداز جدایی دونفرشون چه بلایی سرهم امده.پس بهتره بعد از این جدایی همه چیز سکرت بمونه و پیش خودم بمونه که چه دردهایی این دونفر کشیدند. آرزو میکنم که همواره زندگی کنندو به عشق اون پیمانی که به هم دادندروزهارو سپری کنندو سرقراری که دارند با روی سفید به هم سلام دوباره بگند"آمین" [ ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۸:۱٧ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
بعد از این تنهاییم را با تو قسمت میکنم وسعت احساس شب را با تو خلوت میکنم می نـــشینم رو به رویت مثل حس آینده ساده،اما عاشقانه با تو صحبت می کنم بی کسی،بی سرپناهی روزگارم را گرفت منت عزیزی رفته از یادم شکایت می کنم با غـــــــزل، با اشـــک مینویسم،خسته ام بعد از این ای درد،با تو عمری رفاقت میکنم
هوا کمی گرم شده بود،حالا مشخص نبود این گرما در اثرتابش آفتاب بود یا بالا رفتن درجه حرارت بدنشون بود آخه قلبشون با این که داشت تند و تند میزد اما به روی خودشون نمی اوردند،امیر سویچ انداخت به ماشین و تا باطری روشن بشه و بتونند شیشه های ماشین رو پایین بکشند. داشتند خودشون رو برای وداع و جدایی آماده میکردند اما این یه پایان نمیتونست باشه،نمیتونست همین جا تموم بشه اما انگار خود خدا هم دوست داشت همه چیز همین الان بین این دوتا عاشق تموم بشه.امیر دست برد توی سر مژ و یه تار از موهای لختش رو کند که با کمی درد مزمن برای مژ همراه بود ولی وقتی مژ حرکت بعد امیر رو دید کمی ناراحت شد،امیر داشت موی مژ رو میزاشت وسط یه کاغذ که برای یادگاری بزاره توی کیفش،به هر صورت که بود امیر موی مژ رو کنده و داخل یه تیکه کاغذ گذاشت و توی کیفش قرار داد،حداقل این تار مو میتونست کمی آرومی به امیر ما بده. داشت حرفهای جدایی و قول و قرار های آینده که از هم باید جدا بشند رو به وسط میکشیدندسر و ته این حرف ها یه چیز بود اون هم عاقب به خیر شدن هر جفتشون. قولی که امیر از مژ گرفته بود این بود که برای انتخاب همسر آینده ات به خاطر من هم که شده درست انتخاب کنی و کسی رو بپذیری که لیاقت تورو داشته باشه و بتونه تورو خوشبخت کنه،اگه امکانش برات هست به درست ادامه بده و در مقاطع بالاتر، ارشد، دکتری، دکتری تخصصی ،ادامه بده و بزار ببینم موفق هستی.وقتی امیر این خرف هار داشت میگفت،خدا از دل امیر خبر داشت که جیگرش داشت از جا کنده میشد و خون وارد چشماش شده بود اما نمیتونست چیزی از خودش نشون بده و فقط داشت خودش رو نگه می داشت که مبادا مژ متوجه این حالت بشه.در این وادیه مژ جواب جالبی به امیر گفت که چهار ستون امیر رو به لرزه امد،مژ گفت:مهم نیست کسی وارد زندگیم میشه،ولی اگه وارد شد دیگه مهم میشه..امیر داشت منفجر میشدکه این حرف رو شنید، امیر:خوشحالم،پس بزار یه خوبش بیاد مژ:سعی میکنم. مژ:امیر ازت یه چیزی میخوام؟ امیر:چی؟
ادامه دارد.... [ ۱۳۸٩/٩/۱۱ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
قبل از هر چیز سلام میکنم به خوانندگان محترم این وبلاگ: شاید مستحضرهستید که این داستان از یک منبع واقعی برای ما ارسال میشه و ما همه چیز واقعی جلو میره و هیچ کم و کاستی در این باره نیست و دوم این که این روزها کمی سرم شلوغه و باعث میشه که دیر به دیر آپ کنم.اما قول میدم ان داستان رو تموم کنم و به سراغ داستان جدید برم.پس لطف کنید ایرادات این نوشته رو بهم گوش زد کنید ممنون از همه شما به سراغ ادامه داستان میرم
نمی خوام بگم که امیر عشقش از روی شهوت و زیبایی های ظاهری بود ، بلکه این عشق و دوست داشتن به چیزی حدود سه سال برمیگرده آخه هر دوست داشتنی که از روی شهوت و لذت های ظاهری باشه خیلی زود تموم میشه. دستاشون تو دست هم بود داشتند خیره وار به هم نگاه میکردند و یا از خاطرات قدیمشون میگفتند یا به مسائل پیرامونشون انگی میزدند،هر دوشون خوب میدونستند که قراره چه اتفاقی بیوفته و به این دلیل سعی در پرت کردن هواس هم دیگه داشتند چون اینجوری کمی آروم تر میشدند."ما انسانها وقتی از لحاظ عاطفی به کسی یا چیزی دل بسته میشیم دیگه هیچ چیز نمیتونه جای اون شی رو برامون بگیره،پس در خیلی موارد سعی در فراموش کردن و یا پیدا کردن جانشینی برای اون شی که تشابهاتی با شی اول داره هستیم اما غافل از این که همین اعمال باعث میشه در خیلی از جاها به بنبست بخوریم".ساعت نزدیکی های ظهر بود و این دو همچنان توی ماشین خارج از شهر در گوشه ای از جاده توقف کرده بودند و انگار این ساعت لعنتی از همیشه زودتر حرکت میکرد ، طوری که اگه ساعت مچی رو جلوی صورتش میگیرفت میتونست با بادی که در اثر حرکت عقربه ها ایجاد میشه کمی خودش رو خنک کنه.مژ حرف میزدو از خودش و خانوداه اش میگفت،ایمان برادر مژ به دختر داییش عقد کرده بود وبه هم رسیده بودند و جالب تر از این مسئله و جود عدم تعادل در برقرارکردن صحت گفته های والدین مژ بود،چرا که پدر مژگفته بود:که داماد من باید یه شخص محترم و سرکاررفته باشه و دستش به دهنش برسه،اما حالا میدیم که برای پسر بی کار خودش که هنوز مشخص نیست کاری داره ؟ قراره بره سر کار؟وعده وعید های دوست و آشنا که میبریمت سر کار و...از این گونه هنجارهاداشت قدم برای خواستگاری برداشته بود و به نتیجه رسیده بود.امیر کمی دلگیر شده بود به این دلیل.اما چیزی نمیگفت و فقط سعی داشت هر طور شده از آینده مژ خبر دار باشه ، اما مژ با تمام عشقی که در سر داشت ممانعت میکرد از این خواسته امیر به این بهانه که باید کم کم فراموشت کنم و به زندگیم برسم.هر توی چته داشت خالی کرد اما باز هم موفق نشد.البته حق با مژ بود،چرا که اگه قرار باشه مژ ازدواج کنه ممکنه حضور امیر براش انتخاب رو سخت کنه و به این دلیل یه انتخاب اشتباه انجام بده. این آخرین دیدار بود،دیداری که سالهای سال لحضه به لحضه و ثانیه به ثانیه اش براشون تجسم میشد و هیچ دلیلی نبود که قصد فراموش کردنش رو داشته باشند.فضا یه فضای عاشقانه بود،وقت اون رسیده بود که با هم وداع کنندو حرف های آخر رو با هم بزنند.حرف هایی که سالهای سال اگه قرار باشه امیر زنده باشه به یادگار براش بمونه.این یه آزمون سخت بود،یه تراژدی یه شکست.اما باید از پس این کار بر می امد و هر جور شده به خاطر مژ،کسی که عاشقانه دوسش داشته بود انجام میداد.دیگه لرزشی توی صدای دو نفر نبود،دیگه کمی اروم تر شده بودندو این شروعی بود برای وداع.... [ ۱۳۸٩/٩/۸ ] [ ۸:۳٩ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
وقتی وارداتاق عمل شدیه حس نو داشت یه حس جدید..... چون میدونست داره به جایی میره که امکان برگشتش خیلی کمه و این بار کسی رو منتظر برگشتش نمیدونه. یادش میاد بارقبل که برای انجام همین عمل راهی همین بیمارستان و دکتر شده بود،با یه انرژی وصف ناپذیری به اتاق عمل میرفت،تا جایی که پروفسور کلهری که یکی از معروف ترین جراحان قلب و عروق کشورش بود خیلی متعجب بودو بعد از عمل موفقیت آمیزش به دکترش هم که وظیفه روانکاوی هم داشت گفته بود که درموقع بی هوشی صدای واضحی از تلاوت قرآْن رو شنیده که این صدا خیلی براش آشنا بوده ،شاید هم یه طورهایی صدای یارش بوده.... اما این بار امید از رنگ رخسارش رفته بود و به بازگشت امیدی نداشت اما بازهم روانکاوی ها بسیار متعدد توانسته بود کمی جلوی افسوردگی های شدید رو بگیره.چون میدونست این بار کسی یا نگاه عاشقی منتظر برگشتش نیست.عرق تن نحیفش رو گرفته بود و به دلیل افت فشار مجبور به تماس با دکترش شدند،چون ممکن به دلیل افت فشار بعد از بی هوشی ضربان قلبی وجود نداشته باشه.وقتی متخصص بیهوشی برای ارزیابی های مجددبه بالین این جوان امده بود با تعجب فراوان درحال چک کردن آزمایش های انجام شده بود و دلیلی برای این حالت جوان نمیدید.با کمی این دست و اون دست کردن و گرفتن فشار دوباره باز هم متوجه افت شدید فشار شدند که جبور به استفاده کردن از سرم شدند و این درحالی بود که پروفسور دائما" بالای سر این مریض در حال صحبت کردن با این شخص بود.تقریبا" یک ساعتی از صحبت ها گذشته بود که دکتر با این کلمات داشت به گفته هاش خاتمه میداد."پسرم امید تنها چیزیه که ما داریم و زندگی میکنیم ، یادمه سال گذشته و بعد از عمل دفعه قبل گفته بودی صدای تلاوت قرآن رو شنیدی؟پس حالا هم میتونی بشنوی،قوی باش و به فکر شنیدن صدای اون تلاوت باش"،با انجام کارها و مراقبت های ویژه بلاخره متخصص بیهوشی با سرنگ دستش حاضر شد و اون رو داخل آنژوکتی که از قبل وارد دست امیر کرده بودند فرو کردو آروم آروم شروع به تزریق کرد.در این حالت امیر احساس سردی نابرابری داخل دستاش کرد که آرام به سمت بالا داشت پیش میرفت و این حالت ادامه داشت تا زمانی نه چندان زیاد که با حس بزرگ شدن و متورم شدن مغر سر همراه بود که بعد از چند ثانیه همه چیز جلوی چشمهای امیر سیاه شد و این چیزی بود که دوست داشت.اما متاسفانه این احساس چند لحضه بیشتر طول نکشید و دوباره خودش رو روی تخت داخل اتاق CPR یا همان اتاق احیا میدید.خودش که بی خبر بود اما بعدا" از طریق پسرخاله اش متوجه شده بود که 4 ساعت بعد اززمان مقرر بی هوشی باز هم بی هوش بوده و به حالت کما رفته و فقط یه معجزه بوده که جونش رو نجات داده. دوست داشت همه داستان رو برای کسی که دنیا دنیا براش ارزش داره و الان کنارش توی ماشین نشسته تعریف کنه اما زبان ازگفتن کاهل بود.به این دلیل به چند کلمه در این باره بسنده کردو باز هم به زیباترین چشم هایی که تا به حال دیده بود و عاشقش شده بود خیره موند.چشمانی که بگفته کراره خودش معنی زندگی رو تازه میکنه و این چشمان رو زندگی خودش میدونست.اما دریغ از این که درتمام لحظاتی که درحال مکالمه هستند قطره قطره و شبنم گونه این اشک های نازنینه دختر قصه ما که بهتره از این به بعد "مژ"صداش کنیم در حال سفر از از این چشم هستند!!!و دونه دونه به سمت پایین با عجله فراوان درحرکت بوده اند.امیر دیوانه وار عاشق چشمان مژ بود و خیلی علاقه به این نگاه ها داشت تا جایی که با این همه روشن فکریه امیر در دوران دوستی به مژ اجازه آرایش چشم نمیداد چون خارج از کنترول بود این زیبایی وصف ناپذیر... [ ۱۳۸٩/۸/٢٧ ] [ ٧:٢۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
که این بار حرف ها با دفعات قبل فرق داشت ، چه فرقی؟ فرقش این بود که هر دو می دونستند این بار ،بارآخره که دارند هم دیگه رو لمس میکنند.بعداز مدتها بود که دوباره کنار هم توی ماشین تنهایی به مقصد نا معلومی که پسر داشت رانندگی میکرد،میرفتند.هیچ کدوم از این دونفر نمیدونستند کجا دارند میرند،اما چیزی که مسلم بود این بود که:هردوی دوست داشتند این جاده تا انتها ادامه داشته باشه و همین طور کنار هم تا آخر با هم بروند، اما دریغ از سرنوشت!!!بانگاه هایی که به م داشتند میشد خیلی چیزها رو لمس کرد،ابتدا عشقی که در میان این نگریستن ها موج میزد و هر بیننده ای رو در خودش غرق میکرد.و قطرات اشکی بود که ناخودآگاه از چشم غم بار هر دو یکی یکی به پایین می افتاد.و مثل این که مسیر خودش رو خوب میدونست از چشم خارج میشد،شاید این آگاهی از این مسیررفتن های بسیار زیاد این قطرات رو گونه ها و چشم های هر دو بود.پسروقتی داشت رانندگی میکرد،نمیدونست به دختر نگاه کنه یا رانندگی کنه.براثر اتفاق که همین طور بی هدف در جاده ایی در حال حرکت بودند،یه جایی برای ایستادن پیدا کردندو با پارک کردن ماشین در این قسمت از جاده خارج از شهر ، کمی آرامش به میان این دو برگشت.وقتی ماشین بطور کامل پارک شد،پسر که احساس کمبود شدیدی میکردسرش را روی پاهای دختر گذاشت:انگار آرامش ابدی سراسر وجودش رو فراگرفته بودو شاید دلیلی برای برخاستن نمیدید،اما غافل از این که باید سرش رو برداشته و برای صحبت آخر آماده میشد.بعد از گذشت مدت کوتاهی بابلند شدن پسر و نشستن دوباره روی صندلی وکمی خواباندن صندلی،دوباره اون نگاه ها شروع به خود نمایی کرد.کم کم داشت فضا به خودش یه معنی دیگه میگرفت و بعد از گذشت یک ساعت شروع به صحبت کردند. از همه جا میگفتنداز همه چیز میشنیدند از یکدیگه میپرسیدند از همه چیزمیترسیدند،ولی چیزی که بیشتر در این مکالمات ابتدای خودش رو به رخ میکشید ، حرص دونستن از این هشت ماه جدایی بود و هر دو دوست داشتند که بدوند چه اتفاق هایی برای خود و خانواده هایشان رخ داده.اتفاق های زیادی برای هر دو به وقوع پیوسته بود از جمله عقد برادره دختر بود که با دختر دایی خودش ازدواج کرده بودوبه هم خورده شدنه مراسم خاستگاری دختر بود که خدا به کمک این دخترک رسیده بود.آخه به خانواده دختر گفته شده بود که پدر این شازده دوماد شهید شده و الان چند سال هست که با مادرش زندگی میکنه!!از اونجایی که خداوند به دعاهای پسرغصه ما جامعه استجابت پوشیده بود به زور اتفاقی به خانواده دختر خبر رسید که قبل از شهادت پدر این داماد خوش اقبال ما،از هم طلاق و جدا شده اند.وهمین مسئله باعث شدتااین مراسم به هم بخوره. اما پسرقصه ما که بهتر هست از این به بعد امیرصداش بزنیم،حاوی گفته های زیادی بود که اگه قرار بود به زبان بیاره باید 8 ماه حرف میزد.وهمین موضوع باعث شده بود تا با چندیدن قصه کوتاه بسنده کنه.از جمله عمل قلبی بود که انجام داده بودو باز هم به خاطراین عمل چند ماه دیگه از عمر خودش کم کرده بود.امیربعد ازجدایی دفعه قبل خیلی شکسته شده بود،تا جایی که برای جلوگیری از افسردگی وناراحتی،مادرش براش یه ماشین میخره که شاید ممکن باشه در روند بهبودی تاثیری داشته باشه اما دریغ از این مسئله که وقتی احساسی شکسته بشه مادیات نمیتونه درمانی براش باشه. مشهد جایی بود که امیردر سفر تابستانه خودش درنظر گرفته بودو به این عهد راهی این سفر شده بود که با آقای خودش،آقاعلی بن موسی رضا تجدید میثاقی داشته باشه.وقتی امیر ما به مشهد میرسه با درددل هایی که با آقای خودش میکنه به یکسری فعل و انفعالات درونی میرسه که هرکسی نمیتونست به این حد از ایمان برسه،شاید به دلیل شکست عشقی بود.اما هرچه بود خیلی عالی بود،چون باعث شده بود که امیر خدای خودش رو از نزدیک از درون خودش حس کنه.خیلی تغییر کرده بود.حتی وقتی که برای عمل به اتاق عمل میبردنش هیچ جای نگرانی نداشت و هر لحظه به این فکر میکرد در ملاقات با خدا چه بگوید،یعنی تا این حد از زندگی دلسرد و به اون زندگی داشت جامعه عمل میپوشید.میل به زندگی نداشت و ازاین رو از خدای خودش خیلی خواهش کرد تا تمومش کنه. وقتی وارداتاق عمل شدیه حس نو داشت یه حس جدید.....
ادامه دارد.... [ ۱۳۸٩/۸/٢۱ ] [ ۱۱:٢٤ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
بعد از 7 ماه 23 روز تلاش برای فراموشی اما باز هم این لشکر و سپاه غم بود که به تنها گروهان باقی مونده سپاه عشق به پیروزی رسید. وقتی اخبار از رسانه عمومی پخش می شد ، پسرک جلوی تلوزیون بود و توی اتاق خودش درحال ادامه دیوانگی بود،همون روز یه زلزله چند ریشتری به یکی از شهرهای نزدیک خانه اش زده بود و با این که تلفات جانی نداشت اما خیلی هارو روانه بیمارستان کرده بود،وقتی توی تلوزیون در حال پخش این تصاویربود پسر بدجور نگران و برآشفته شده بود که نکنه خدایی نکرده بلایی سرش امده باشه،از ابتدای صبح با دلشوره و استرس به دانشگاه رفت و توی این مسیر با خود خوری و خودآزاری یا همون مازوخیسم گری همراه شد ، این مسئله ادامه پیدا کرد تا نزدیکی های ظهرو دقیقا" در همین مرحله بود که لشکرغم داشت آخرین ضربات خودش رو به عشق میزد که پسر مجبور به ارسال مسیجی به تنها معنی دهنده زندگی اش شد.با این مضمون که "فقط بگو سالمی...".کمی ترس داشت و کمی با خودش در این فکر بود که خدایا اگه زبونم لال مشکلی پیش امده باشه ، دستم به کجا بند میشه؟چطور میتونم خودم رو ببخشم و...از این کلمات.از شانس بد این فلک زده طبق معمول با مشکل مخابراتی روبه رو شده بود،مسیج ارسال شده بود و به دست طرف هم رسیده بود،اما جواب نگرفته بود و این باعث خیلی اتفاق های دیگه از جمله تپش قلب و افزایش استرس و افت شدید فشار خون ودر نهایت عصبی بودن جوان قصه ما شده بود.بعد از چند دقیق یه مسیج دیگه ارسال کرد به این موضوع:"اگه لیاقت دارم جواب بده و بگو سالمی؟"بعد از چند دقیق بلاخره جواب امد که"جواب دادم نرسید.."وقتی این مسیج به جوان رسیده بود دنیا درنظرش زیبا تر از هر لحضه ایی شده بود.اما ندانسته بود با این کار ممکن هست به هردوتاشون ضربه دوباره بزنه!!!! ولی وقتی پای عشق وسط کشیده میشه دیگه خیلی چیزها ارزش و جایگاه خودشون رو از دست میدندو اینجاست که عاشقان رو یا دیوانه خطاب میکنند یا به عنوان های دیگه مثل تنزلات روحی روانی داشتن و خیلی چیزهای دیگه...به داستان برمیگردیم:کمی اروم شده بود اما این موضوع نمیتونست راضیش کنه،چون عهد شکنی کرده بود و دوباره سراغ اون دختر فلک زده رفته بود و باعت تجدید خاطرات شده بود.درحال کلنجار رفتن با خیالات و تفکرات و روحیات عاشقانه خود بود که دوباره سپاه غم کار خودش رو کرد وباعث شد جوان دوباره به ارسال مسیج کنه،آخه براساس شنیده ها قرار بوده که این دو کبوتر بال شکسته عشق دیگه تماسی با هم نداشته باشند اما پسر عهد شکنی کرده بود ، گرچه باید بهش حق هم بدیم که عشق و عاشقی وقتی وسط بیاد عقل و منطق از میان میرند،داشت دوباره یه تراژدی دیگه رقم میخورد،تراژدی که ممکن بود به قیمت ها گرونی از جمله جون هر دوتا شون تموم بشه.مسیج ارسالی سوالی بود که تا حد بسیار عالی میتونست پسر رو اروم کنه"ازدواج کردی؟؟" و جواب هم خیلی جالب بود:"تا مرحله نامزدی هم پیش رفتیم اما به دلایلی نشد"کمی اروم شدو سعی کرد همه چیز رو معمولی نشون بده.این مسئله داشته به نقطه حساستری میرسیدو اون هم ارتباط دوباره بود.ارتباطی که ممکن بود و بی شک ، ممکن نه، وقوع اون بود:اون هم تشدید شکست و ناستولوژی بود.شب با تماس تلفنی پسر به دخترحال و هوای 8 ماه پیش داشت براشون دوباره به رخ میکشید خودش رواما دریغ از قسمتی که گریبان گیراین دو فلک زده شده بود.اشک و نفس نفس چیزی بود که تا چند دقیقه اول فقط بین این دو رد و بدل می شد و چیزی جز صدای نفس نفس به گوش نمیرسید،حال و هوای بسیار وصف ناپذیری به تصویر کشیده میشد،که هیچ کلمه ایی نمیتواند تفسیرش کند. صحبت بعد از 8 ماه شروع شددر حالی که هر دو با حق حق ها و با بغض توی گلو داشتند حرف میزدندادامه دادند که....
ادامه دارد... [ ۱۳۸٩/۸/۱۸ ] [ ۱٢:۳٩ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا به این سؤال هم پاسخ داد: فرشته اتدست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را مـادرصدا کنی. مادر من! هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست [ ۱۳۸٩/٧/۱٧ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد… نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید… بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند… مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید… موعد عروسی فرا رسید... زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود… همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد … 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود ! همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم." [ ۱۳۸٩/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٥۸ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.? اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.? دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد. [ ۱۳۸٩/٧/۳ ] [ ۱:٤۳ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
به نام آفرننده عشق تا زندگی را بدون تلخی رها نکرده باشد..
اول سلام دوم خیلی از شماها بارها از من پرسیده بودید که چرا آپ نکرده ام.از همینجا از همگی عذر میخواهم چون به صورت میانگین هر ٣ روز یک بار بنده آپ میکنم. ودلیل این طولانی شدن "البته به ۶ روز هم نرسیده ها.."این بود که دنبال یک سری جواب ها از دید کودکی خود بودم اما در عین حال که سراسیمه توی کودکی خودم غرق بودم یک لحضه به این فکر افتادم که چرا از کودکان اطرافم برای انجام پژوهش هام استفاده نکنم.واسه همین به سراغ دوست و آشنا رفتم و در ناباوری والدین و بزرگترها با کودکانشان به صحبت های فلسفی نشستم و این موضوع در جاهایی برام سخت کسر اعتبار را در پی داشت اما این مسئله برام ارزش نداشت چون داشتم به جوابهای لاینتهایی میرسیدم که حتی فکرش به ذهن هیچ کدوممون نمیرسید. امروز دوست دارم به این پژوهش خوب فکر کنید که قطعا" باعث تکان دادن افکار شما خواهد شد و دراین تنزل های افکاری رفتاری میتونید کمی خود شناسی کنید که به غریب الیقین خیلی ها خودمون رو فراموش کردیم اما مشکلی نیست چون خیلی از جواب های خودمون رو از زبان این کودکان خواهیم شنید. سئوال مطرحیه من از بچه های بین ۴ تا ٨ ساله این بود که: عشق یعنی چه؟
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"
من به شخصه که تکان عجیبی خوردم و امیدوارم به خودمان بیایم و کمی به زندگی رنگ و بوی خوشی بدهیم . هم چون که این کودکان به زندگی پرانرژی نگاه میکنند. پائلوکوئلومیگه::دیوانه باشید اما مانند ,عاقلان رفتارو زندگی کنید.قدرت تغییر را درخود به وجود آورید.ازگذشته ها درس بگیریدو درسی باشید برای آیندگان. [ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! [ ۱۳۸٩/٦/۸ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
درپست قبلی با نام سکس دروادیه احساس مرده به مطالبی پرداختیم که در حضور تفکرات شماها باعث ایجاد یکسری سوء برداشت شده بود،و ما بر آن شدیم که با باز کردن شکل کلی نوشته باعث از بین بردن این ابهام بشیم. کم و کاستی های صاتع شده از این مطلب بر این مسئله ، فقر را بیشتر از هر چیز خودش رو به رخ تصور خواننده میکشید که این اصلا" ربطی به مقصود نویسنده نداشت و اصلا" در این پست هدف از بیان و توضیح ؛ به زن مربوط نمی شد و اصل مطلب رو جدای از مشکلات اجتماعی به ، احساس یا تفکرات پسرک نسبت داده بودیم که در ادامه به اون می پردازیم. باید به حضورتان برسانم که وقتی عنوان شد هدف پسرک" تخلیه احساسات درونی ناشی از تکبرگرایی اخلاقی و نزاع درونی و برونی با دنیای اطراف و مشکلات بهرنجی که ناشی از منجلابهای فکری بود..." منظور دقیق ما این بود که:ممکن است پسر سرشار از احساسی که به هر عنوان ، درون این جوان فوران می کند و سرکشی ، ما بیان کردیم تکبر گرایی اخلاقی ؛این بدان معنی بود که یکسو نگری به تمام رخدادهای رفتاری آن است که تفسیر کننده ، دیننده ،بیننده و در نهایت تصمیم گیرنده خود پسرک است و نه فکری پشت روابط فکری قرار دارد نه منطقی.پس در ادامه که بیان شد نزاع درونی و برونی می تواند به همان تکبرگرایی فکری برسد و باعث درگیری های فکری و ذهنی و در ادامه این تفکرات ضرر هایی که جسمی و حتی روحی واحساسی به خود میزند را در پی داشته باشدو از تمام این مکاشفات بر می آید که سرمنشاء این مازوخیسم گری می تواند احساس مرده یا رفته از دست باشد که چنان روی این پسرک تاثیر گذاشته است که دست به رابطه جنسی ناسالمی با یک فاحشه زده بود ، اما در ادامه میبینیم که در اوج مهارت آن زن فاحشه که به طرز تفکر خودش با سرتر از این ها توانسته به ارضاء کردن طرف مقابل دست پیداکند ، نمی تواند باعث انزوال این شخص بشود و این باز نشان دهنده احساسی است که ممکن است قلب پسر را تسخیر کرده باشد.و حسرتی که این جوان در پی حرف های زن متحمل شده بود به خاطر زن نبود و فقط به این فکر میکرد که آیا بعد از رفتم یا مردن حس گذشته باز هم میتواند ادامه بدهد یا نه.وقتی که خود را بعد از این ارتباط دیده بود به این حقیقت رسیده بود که: برای انجام مراوده سکس در میان 2 نفر حتما" باید یه حسی وجود داشته باشد که بتواند به انزوال رسید.و حالا که این پسر کسی را در زندگی نداشت چگونه میتوانست به ادامه زندگی بدون سکس فکر کند؟؟؟؟؟ آیا ما میتوانیم در زندگی به کسی دل ببندیم که هیچ گونه عشقی در این رابطه وجود ندارد؟ لازمه زندگی عشق است نه عادت که ما این دو را با هم اشتباه میگیریم و باعث میشویم عادت ها جای عشق ورزی های ما را بگیرد.برای این منظور پائلوکوئلومی فرماید:"زندگی کردن بدون عشق ، مردن ماهی در مسیر رودی است که خواسته یا ناخواسته به جلو حرکت میکند."(1) پس ما میتوانیم بدون عشق زندگی کنیم ، اما نمیتوانیم بدون عشق به کرانه سعادت رسید.
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
(1): ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد [ ۱۳۸٩/٦/٤ ] [ ۱٠:٢٦ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
چرا ازدواج میکنیم؟؟؟ این سوال زمانی به ذهنم خطور میکنه که اصلا نمیشه در این مقوله حرفی یا کلامی زبان فکری گشودودر آن تامل کرد!چراکه ما از حقیقت الامر زندگی مشترک خیلی دور و جدا شده ایم و این شاید به دلایلی بسیار چون:انسان زدگی،ترس از متعهد شدن،جدایی از آرامش های تنهایی،مشکلات اقتصادی،عشق مرده،و....خیلی دلایل دیگه که انکاروجود این دلایل ها به واسطه عدم شناخت کافی نسبت به این آرایه ،ممکن است باعث خود ستیزی و یا مازوخیسم گری شود. دروادیه های التزام بخش دوران مجردی زمان و مکان برای تمیز دادن افکار ما بسیار کوچک و آشفته به نظر میرسد؛و این شاید به دلیل عدم شناخت و دانسته های ما نسبت به زندگی مشترک است.زمان و مکان لازم برای هم زیستی ، هم شناختی ، هم باوری و هم نگری برای ما وجود ندارد و این شاید به دلیل مذهبی بودن کشور و مکان جغرافیایه محل زندگی ما باشد. ما با چشمان بسته توسط یک کلمه ، "عشق" و "عاشقی" دست به یک سری کارهای از قبل برنامه ریزی شده اما بی هدف و بی اتکا،میزنیم و خود را در چاهی فرو میبیرم که به نظر در انتهای این چاه سراسر یاقوت های رنگ با رنگ و چشمه آب حیات ودرب اصلی بهشت قرار دارد،اما دریغ از آن که چنان این یاقوت ها و..چشمان ما را کور کرده که اصلاًکوچک ترین توجهی به طنابی که در دستمان است نمیکنیم و هیچ گونه توجه دیگری به عمق و ارتفاع چاه نداریم.وقتی هوس جای کلمه مقدس عشق را میگیرد و زمانی که طمع جایگزین عاشقی میشود،با چنان اعتماد به نفسی جلو میرویم که انگار خدایی نیست و جانشین او شده ایم. بعد از تکرار این مسائل وتشویق خود نسبت به دنیای پیرامون خود،با همان شرایط مذکور،ازدواج میکنیم؛یا با چشمان بسته و یا برای جنس مخالف "خانم ها"بلااجبار.و در تمام این مدت فقط فکر ما به ته چاه متمرکز شده است و جالب تر این است که با هم راهی برای دیدن رویاهای آینده پیدا میکنیم:خانه ای در حومه شهر میخریم ، فلان ماشین را میخریم،بچه ها،آینده بچه هایمان را ترسیم میکنیم و... در سال اول خیلی با هم رابطه زناشویی دارند و شاید 99درصد ازدواج برای همین مقوله بوده است و این باعث میشود ازاین رابطه و آمیزش که سالها به دور بوده ایم حسابی لذت ببریم و در کارهای روزمره به هم دیگر کمک کنیم و مرید هم باشیم ؛ در سال دوم زندگی احتمالا این رابطه کمتر میشود و در سال سوم شاید هر پانزده روز یک بار به فکر سـ.کس باشیم و هر ماه یکبار به این عمل دست بزنیم!این همان شرایطی است که سالها برایش جنگیده ایم،از 100 در 100 فکر ما به ازدواج بی شک 90 درصد آن به سـکس و روابط زناشویی وابسته بوده است،اما حالا می بینیم که روز به روز در افول خود برای رهایی تقلا میزند.که بعد از این خطرات بسیار بسیار زیادی زندگی را تحدید میکند.از جمله ممکن است زن دست به خیانت زده و آواره و هم تخت شدن با نزدیکان خود، یا شوهر و یا در امور بدتربه مردان غریبه متوسل شود.و اگر از این زن دلیل کارهایش را بپرسی ممکن است این گونه پاسخ دهد:شوهرم به من توجهی ندارد ، من را نادیده میگیرد ، بیشتر وقتش را با دوستان خود میگذراند و گویی که جهان واقعی اش شده اند!! درست در لحضه ای که نزدیک است زندگی از هم پاشیده شود ، زن حامله میشود"ما فرض را بر آن میگیرم که بارداری توسط شوهر انجام گرفته است نه آن بستگان نزدیک و یا غریبه ها"در هر صورت این حامله گی ممکن است سرانجام خوبی داشته باشداز جمله این که برای مدتی بازهم به همدیگر احساس نزدیکی میکنند و تا یک مدتی زندگی و رفتارخوبی در پیش میگیرند ، ولی غافل از این که بازهم ممکن است شرایط قبل از بارداری گریبان گیر مان شود.اگر از اینها بپرسیم دلیل زندگی کردنت چیست؟ پاسخ میدهند:بچه ها تنها دلیل زندگی کردن ماست ،اما در واقع زندگی ماست که تنها دلیل هستی آنها است. در این زمانها است که ممکن است مرد معشوقه ای بگیرد، و زن احتمال دارد به داد و فریاد دست بزند و به خود کشی فکر کند؛ اما حالا پیر و ترسو شده است و به دلیل وجود چند بچه نمی تواند به این کار جامعه عمل بپوشاند.پس سعی به تحدید شوهر میکند که:بچه ها را با خود میبرم و از این زندگی نکبتبار خلاص میشوم،شوهرش درست مثل مرد های دیگر عقب نشینی میکند و با اقرار به دوست داشتن همسر به مسئله پایان میدهد. دو سه سال بعد زن دیگری وارد زندگی مرد میشود؛اما زن دیگر توان و انرژی کافی برای مقابله با این کار راندارد چون انرژی خود را صرف مبارزه با معشوقه اول کرده بود.در این جا است که زن زندگی را همان طور که هست می پذیرد و نه آن گونه که خیال میکردند. و ازآن به بعد،زندگی دیگر فقط به انتظار بزرگ شدن بچه ها بستگی پیدا میکند و به این نتیجه میرسند که زندگـــــی همین است و تغییری نمیکند.! [ ۱۳۸٩/٥/٢۱ ] [ ۱٠:٠٥ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
عشق یعنی رسوای عالم شدن دم به دم آزرده و غمگین و تنها شدن
عشق یعنی بی کسی در میان جمع شدن حلقه اشکی دربغض سخن آشکار شدن
عشق یعنی پیاپی باختن باختن باختن دربیابان با یک خار خشک ساختن
عشق یعنی یک لحضه نیم نگاه آواره گی ازپس آن نیم نگاه
عشق یعنی سوختن سوختن سوختن درگلستان غم قصرعظیم ساختن
عشق یعنی لحضه لحضه اززندگی دربردگی ثانیه ثانیه ازعمر را در سرخوردگی
عشق یعنی گرییه نوزادتازه به دنیا آمده شاکی از خدایی که اورا فرستاده
عشق یعنی گرییه بی صدا هق هق شبهای بی انتها
عشق یعنی سالها دنبال یک نگاه دوری ازخدای لاینتها
عشق یعنی گذشت زمان گم شدن در میان وقت وزمان
عشق یعنی پای پیاده در کویر خسته ازهرچه سراب کور و پیر
عشق یعنی یک هبوت بی دلیل ریختن اشک چشم ها بی دلیل
عشق یعنی گدایی.آوارگی.بیچاره گی خسته از زخم شمشیر زندگی
عشق یعنی.....
[ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
امروز ، "ازیک دوست"
کسی بی خبر آمد مرادست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز کسی بسته و آزاد اثیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم کسی ساده کسی صاف کسی درهم و برهم کسی پر از ترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ ورسیده کسی سبزوکسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من ازخواب پریدم شدم یک غزل زرد ویک شاعر غمگین مرازمززمه میکرد کسی مرا رویاند ازاین غفلت بی جا تویی .....آن کس پروازم دادی از اینجا [ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ۱۱:٤٧ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گرییه پنهانیم را حس نکرد در "هجوم" لحضه های بی کسی دردبی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحضه پایانم را حس نکرد
[ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ۱۱:٤٥ ق.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
هیچوقت نگفته اند که به زور باید لبخند زد... بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست... آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است [ ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ ] [ ٢:٥٠ ب.ظ ] [ بچه ای در گهواره ]
|
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||